در حال بارگذاری ...
  • کارگردان صحیح می‌باشد یا کرگدن؟

    بهروز غریب‌پور: غرض جز این نیست که به سیاق اهل تحقیق. در صحن و سقم این عنوان مطالبی عرض نموده در تنویر افکار علایق، به قدر خدمتی نموده باشیم: در آن زمان که تیاتر یا فن شریف دراما یا کریتیک به ایران وارد نشده بود، طایفه نمایشگران آقا بالا سرنداشتند در حالیکه تعزیه خوانان به رسم کدخدامنشی، ریش سفیدی از میان خود مامور رتق و فتق امور می‌کردند و برخلاف آنچه گفته و می‌گویند عنوانی نداشت.

    تنها در زمان ناصرالدین شاه بود که این ریش سفید لقب «معین البکاء» گرفت. منظور اعلیحضرت فقط مفتخر کردن رئیس دسته تعزیه خوانان تکیه دولت بود و بس نه کس دیگر. الغرض، تیاتر فرنگی که وارد شد چنان اوضاع مملکت شیر در شیر بود که مثل اداره کردن یک تروپ هنری نام و عنوان لازم نداشت اما گاماس گاماس، از آنجا که کشمش هم دم دارد، مقرر شد که فعلا، تا اطلاع ثانوی از اسم و رسم و عنوان فرنگی‌ها اختیار کرده، سه دسته تروپ هنری کذا کذا را رژیسور یا متورانسن بنابند. الحق هم در این رابطه ظرف و مظروف بقاعده بود. رژیسور پاپیون می‌زد. در جیب روئی کتش پوشِت می‌گذاشت. گالش به پا می‌کرد و موهایش را روغن می‌زد و در میان اندک آکتورها از عزت و احترام برخوردار بود اما تروپ‌ها که از جای جای مملکت سربر آوردند و هر انجمن و حزب و دسته‌ای تروپ هنری خودش را صاحب شد «رژیسوری» از آسانی در آمد و به فعلی سخت مبدل شده. دیگر فکل و کراوات و پاپیون کفایت نمی‌کرد و این بنده خدا را اسباب و آلات و اطوار و حالات و کردار و سکنات دیگر لازم می‌نمود و چه بسا رژیسور بیچاره با موی ژولیده بدون پاپیون و پوشِت می‌بایستی به سیاق باسترکیتون همواره در حال دویدن و پریدن و سقوط و خلاصه این در و آن در زدن باشد تا مایه‌ای دست پا کند. سقف و صحنه‌ای جفت و جور کند، آکتورها و آکتریس را اداره کند و نمایشی را به صحنه برد. در این زمان بود که بر طایفه نمایشگران معلوم شد که این شخص بناچار باید پوست کلفت، جنگنده، پرهیبت، سخت جان و خلاصه، هرچند که آنزمان اجناس «نشکن» ببازار نیامده بود در این طایفه اتفاق نظر بود که رژیسوری شایسته و بایسته کسی است که نشکن باشد. پت و مت و سخت جان و بقول عوام عین گربه باشد که هر جا افتاد چهار دست و پا بیافتد و چنین موجودی فقط در آفریقا و هندوستان وجود داشت که همانا کرگدن باشد. طایفه تیاتر در این باره نیز اتفاق نظر پیدا کرد. البته عجیب است اما چنین شد، اهل تیاتر گفتند ما که اصل را از دیگران، از فرنگی‌ها وام گرفته ایم بگذار اسمش را هم از افریق –آفریقا- و هند استقراض کنیم تا بعدا و سر فرصت تصمیم دیگری اتخاذ نماییم و هر چند که در تاریخ نیامده است و به عامدا هم نیامده است اما همه اتفاق نظر پیدا کردند که به این اداره کننده لقب کرگدن بدهند.
    در کتاب‌ها آمده بود که پوست کرگدن جنسی اعلا برای ساختن سپر است و بر طایفه نمایشگران معلوم شد که این شخص چون سپر بلا هم هست پس کرگدن نامیدن او از هر جانب و از هر موضع بغایت صحیح می‌باشد. البته در زمان نامگذاری، هنوز رضاخانی پا به عرصه وجود: نهاده و اداره نظمیه اجازه نامچه صادر نمی‌کرد و مُهری بنام «مهر سانسور» ابداع نشده بود. ولادت این مُهر سبب شد که «کرگدنی» یا آنطور که امروز می‌گویند کارگردانی چنان دشوار شود که طایفه تئاتر به دو دسته تقسیم شوند: عده بیشتر آکتورها شدند و عده‌ای قلیل کرگدن ماندند. درست در همین زمان اصحاب فرهنگستان که کاری بجز خواب نما شدن و پیدا کردن معادل فارسی ناب: مارچوبه و فلفل هندی و رژیسور و آکتور و آکتریس و کمپرسور و تروپ و شوفر و ایروپلان و... نداشتند کرگدن را با تغییرات جزئی به کارگردان مبدل کردند و آن عده قلیل فریادشان به جایی نرسید: نوشین کرگدن زیر دست و پای شعبه ایرانی حزب کمونیست له و لورده شد، میرسیف الدین کرمانشاهی و حسین نوروز خودشان را کشتند. خلاصه آنکه فعل کرگدنی چنان دشوار شد که طالب و دوستدار نداشت یا اندک داشت.
    اما از آنجا که بشر جایز الخطاست هنوز بودند، هستند کسانی که از فعل کرگدنی لذت می‌برند. یکی از آن تبار شاهین خان سرکیسیان بود که برای جور کردن «مایه» فرش و کمد و میز و تختخواب و رختخوابش را یا به گرو می‌گذاشت یا می‌فروخت و دست آخر خودش کرگدنی کرد، خودش را له و لورده کرد و آخرین پرده نمایش را با مرگ زود هنگام بپایان برد... غرض آنکه امروز جایز است حتی اندکی تردید بخود راه نداده و بپذیریم که طایفه نمایشگران، این حرفه شریف را کرگدنی نامیده بوده اند نه کارگردانی. به نسل جوان آشکار کنیم که امروز برای انجام این فعل سخت نه فکل و کروات و موی برق انداخته و روغن زده بکار می‌آید نه جست و خیز و دویدن و پریدن. امروز این فعل چیزی جز سپر سخت شدن هنگام زنده ماندن است و بس: سپر همه بالاها از درون و برون صحنه و سالن و کوچه و خیابان و... خلاصه کرگدن بودن تمام عیار. از ما گفتن...
    بهروز غریب پور




    نظرات کاربران